تبليغاتX
عشق

عشق

love

به کوروش چه خواهیم گفت؟

به کوروش چه خواهیم گفت؟ اگر سر برآرد زخاک اگر باز پرسد ز ما چه شد
دین زرتشت پاک؟ چه شد ملک ایران زمین؟ کجایند مردان این سرزمین؟
چرا حال ایران زمین ناخوش است؟ چرا دشمنش اینچنین سرکش است؟
چرا ملک ایران تاراج میشود؟ دلیرانش چرا دربند میشوند؟ بگو کیست این
ناپاک مرد؟ که بر تخت من اینچنین تکیه کرد؟ *******************
برخيز و ببين كه ملك تو ويران شد هر چيز نخواستي برايش آن شد از پيكره
شير ژيانت حالا يك گربه فقط نشان آن ايران شد *******************
تقديم به كوروش

ای کاش که خداوند بهت فرصت دوباره ای میداد تا ملتی رو که براش جونت
رو فدا میکردی,از دست این غاصبان نجات میدادی....تو هنوز پادشاه
ایرانیانی و در قلب ما جاداری...

دستانی که کمک می کنند پاک تر هستند از دستانی که دعا می کنند.
کوروش کبیر


برگرفته از وبلاگ www.westernnnn.blogfa.com


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 7:35 PM  توسط xx  | 

عاشقم اما خجالت می کشم .... !

 

عاشقم اما خجالت می کشم .... !

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه

دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم

و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون

توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و

جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش

دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام

فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی

خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.

تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش

قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی

خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش

روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای

معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من

باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته

چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:

متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام

فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی

خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم

خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار

نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر

زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم

باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن

رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در

خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون

لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو

می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل

من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت:

متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی

خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من

خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از

اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا

رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته

ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .

می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به

من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از

اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس

و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و

سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین

داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی

خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من

خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ،

اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو

گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج

کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه .

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ،

اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت:

تو اومدی؟ متشکرم.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی

خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما .......

من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم

که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی

اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت

هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری

که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست

که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای

من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من

اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می

خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی

باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی

ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به

من بگه دوستم داره .
 
ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که

چقدر دوستش دارم.


با خودم فکر می کردم و گریه می کردم .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 5:26 PM  توسط xx  | 

آدم بیاورید سجده خواهم کرد!

روزی فرا خواهد رسید

شیطان فریاد برآورد؛ آدم بیاورید، سجده خواهم کرد

آن روز نزدیک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 9:33 AM  توسط xx  | 

چه می کنی ؟

گـیرم که در بـاور تو به خـاک نشــسـتــه ام و سـاقـه هـای جــوانم از

ضربه های تبرهایت زخم است با ریشه چه می کنی ؟ گـیرم که بر سـر 

ایـن بـام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزند با

جوجه های بنشسته در آشیانه چه می کنی ؟ گـیرم که می زنـی گ

ـیرم که می بُـری گـیرم که می کـشی با رویش ناگزیر جوانه چه می کنی ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 9:10 PM  توسط xx  | 

دکتر علی شریعتی

دکتر علی شریعتی : حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود

اما افسوس که به جای افکارش زخم‌های تنش را

نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی ‌آبی معرفی کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 9:4 PM  توسط xx  | 

کوروش کبیر

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به

آسمان دعا می کنند. کوروش کبیر
 

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت

بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی

خالی کن کوروش کبیر
 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

کوروش کبیر
 

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه

دشواري رسيدن به سهولت است .کوروش کبیر

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد

خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما کوروش کبیر

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که

انسان را از بين مي برد .کوروش کبیر

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان

نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .کوروش کبیر

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه

اي متفاوت انجام مي دهند. کوروش کبیر

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه

تصميم بگيري با چند نفر. کوروش کبیر

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم

کنيم .کوروش کبیر

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .کوروش کبیر

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .کوروش کبیر

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده

قفل در باشد.کوروش کبیر

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .کوروش

کبیر

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .کوروش کبیر

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را

در دست مي گيريد .کوروش کبیر

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده

باشد .کوروش کبیر

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما

چيز زيادي از آن نخواسته ايد . کوروش کبیر

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم

 

ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من

 

ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا

 

شادمانی او شادمانی من است.

 

کوروش کبیر

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 8:40 PM  توسط xx  | 

انشاء يك كودك دبستاني با موضوع ازدواج:

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.  آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند. عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 8:27 PM  توسط xx  | 

The Woman

 

When God created woman he was working late on the 6th day

وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.

An angel came by and said: “Why spend so much time on that one?”

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟

And the Lord answered:

خداوند فرمود:
“Have you seen all the specifications I have to meet to shape her?”

آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او  بکار ببرم  اطلاع دارید؟

She must be washable, but not made of plastic, have more than 200 moving parts which all must be replaceable and she must function on all kinds of food, she must be able to embrace several kids at the same time, give a hug that can heal anything from a bruised knee to a broken heart and she must do all this with only two hands”.

او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی. او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد، او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید. او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام بدهد.

The angel was impressed.

فرشته تحت تأثیر قرار گرفت.

“Just two hands....impossible!“

”فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!“

And this is the standard model?!

و آیا این یک مدل استاندارد است؟

“Too much work for one day....wait until tomorrow and then complete her“.

”اینهمه کار برای یک روز ... تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن”.

“I will not”, said the Lord. “I am so close to complete this creation, which will be the favourite of my heart”.

خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد.

 

“She cures herself when sick and she can work 18 hours a day”.

وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.

 

The angel came nearer and touched the woman.

فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد.

“But you have made her so soft, Lord”
”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“
“She is soft", said the Lord, “But I have also made her strong. You can’t imagine what she can endure and overcome.“

خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام.

نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود.

“Can she think?" the angel asked. 

فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟

The Lord answered:

“Not only can she think, she can reason and negotiate.”

خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند.

The angel touched the womans cheek....

فرشته گونه های زن را لمس کرد.

“Lord, it seems this creation is leaking! You have put too many burdens on her.” 

” خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند! شما  مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای.“

“She is not leaking....it’s a tear” the lord

 corrected the angel

 خداوند گفته فرشته را اصلاح کرد. ”او چکه نمی کند.... این اشک است“

“What’s it for?" asked the angel.

فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟“

And the Lord said:

“Tears are her way of expressing grief, her doubts,  her love, her loneliness, her suffering and her pride.”

و خداوند فرمود:

”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرور اش است.“

This made a big impression on the angel; “Lord, you are genius.

You thought of everything. The woman is indeed marvellous!”

این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. تو فکر همه چیز را کرده ای. زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“

Indeed she is!

Woman has strengths that amazes man. She can handle trouble and carry heavy burdens.

آری او واقعاًشگفت انگیز است! زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند. او مشکلات را پشت سر می گذارد و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد.

 She holds happiness, love and opinions.

She smiles when feeling like screaming.

او شادی، عشق و  اندیشه را با هم دارد. او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد.

She sings when she feels like crying, crys when she is happy and laughs when she is afraid.

او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، گریه می کند وقتی که خوشحال است و می خندد وقتی که ترسیده است.

She fights for what she belives in.

Stand up against injustice.

او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد.

She doesn’t take “no” for an answer, when she can see a better solution. She gives herself so her family can thrive. She takes her friend to the doctor if she is afraid.

وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک می برد.

Her love is unconditional.

عشق او مطلق و بدون قید و شرط است.

She cries when her kids are victorious. She is happy when her friends do well.

She is glad when she hears of a birth or a wedding.

وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند.  و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود.

او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می شود.

Her heart is broken when a next of kin or friend dies.

وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند.

But she finds the strength to get on with life.

ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد.

She knows that a kiss and a hug can heal a broken heart.

او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد.

There is only one thing wrong with her

او فقط یک اشکال دارد.

She forgets what she is

worth...

فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...

Pass this on to your lady friends to remind them how fantastic they are....pass it on to males you know. Sometimes they need to be reminded..!!!

این مطلب را برای دوستان خود که زن هستند ارسال کنید که بدانند تا چه حد خارق العاده اند و نیز برای دوستانی که مرد هستند، آنها نیز گاهی اوقات نیاز به یاد آوری دارند ...!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:55 PM  توسط xx  | 

و چقدر ساده عاشقم کردی و چه ساده تر از آن رهایم کردی

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بود برای عاشق کردنم و تو این کار را کردی...

و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدربزرگ، تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سپید و من پری قصه ها...

و چقدر ساده عاشقم کردی و چه ساده تر از آن رهایم کردی.

گفتم: بمان شاهزاده زیبا...! من بدون تو میمیرم.

خندیدی و گفتی: بازی بود...!

گفتم بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.

گفتی: من بزرگ شدم، دیگر بازی نمیکنم.

گفتم مگر بزرگها بازی نمیکنند؟!!

گفتی نه زندگی می کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:50 PM  توسط xx  | 

مفاهیم بازاریابی

در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و

 می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"،

 به این میگن بازاریابی مستقیم


شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،

بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره،به شما اشاره می کنه و می گه: “اون پسر ثروتمندیه،

 باهاش ازدواج کن"،

به این می گن تبلیغات

 

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و

 شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با

 من ازدواج کن"،

 به این میگن بازاریابی تلفنی

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو

 مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته

 براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک

 سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: “در هر حال،من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می

 کنی؟”،

 به این میگن روابط عمومی

 

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: "شما پسر

 ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”،

 به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری


شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و

 می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما

 می کنه،

به این میگن پس زدگی توسط مشتری

 

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و

 می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی

می کنه،

 به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی

 بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”

به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

 

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین:

 "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن "، همسرتون پیداش میشه،

به این میگن منع ورود به بازار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:24 AM  توسط xx  | 

شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

 

FunPatogh.Com Community For Persians

" حميد مصدق خرداد 1343"
 

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 1:1 AM  توسط xx  | 

نوروز بر شما خجسته باد

زرتشت بیا که با تو امید آید،شب نیز صدای

 پای خورشید آید،تاریخ اگر دوباره تکرار شود

 ، آدم به طواف تخت جمشید آید!

آغاز سال 7032 میترایی آریایی،3748

 زرتشتی، 2569 شاهنشاهی ، 1389

خورشیدی بر شما همایون باد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 3:47 PM  توسط xx  | 

نوروز باستانی بر همه ایرانیان مبارکباد

bahar naghmeye no shodane zamin ast...dar ruze no taze konim andisheye kohne

va labriz konim delhayeman ra az shekoftan

نوروز باستانی بر همه ایرانیان مبارکباد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 2:16 PM  توسط xx  | 

حاجی فیروز

حاجی فیروزها در كوچه و خیابان دایره می زنند و لابه‌لای اتومبیل‌ها می‌چرخند و آمدن بهار را نوید می‌دهند. این رسم در روزگار ما به تكدی‌گری كاهش یافته و رنگ و لعاب اسطوره‌ای و تاریخی خود را از دست داده است. حاجی فیروز سنتی كهن است كه فردی با پوشیدن لباس قرمز به‌تن و رویی سیاه شده از ذغال و دوده، نویدن آمدن بهار و ورود به سال نو را می‌داد. گرچه امروزه نیز حاجی فیروزها تنها در آخرین روزهای سال ظاهر می‌شوند تا با نزدیك شدن به بهار از این راه پولی به دست آورند، اما چرایی این راه و رسم برای كمتر كسی مشخص است. درباره حاجی فیروز و ریشه‌های آن با برخی صاحب‌نظران گفتگویی انجام داده‌ایم كه در زیر می‌خوانید:

میرجلال‌الدین كزازی حاجی فیروز را سنتی كهن می‌داند كه تمام زوایای آن معلوم نشده است: «در پیشینه این رسم و راه نوروزی كه حاجی فیروز نام گرفته است، به‌روشنی نمی‌توان سخن گفت، اما دو ویژگی برجسته و بنیادین حاجی فیروز یكی چهره اوست، ‌دو دیگر جامه سرخ‌فام وی. بر پایه این دو ویژگی می‌توان خواستگاه این چهره نمادین نوروزی را به روزگاران بسیار كهن باز برد، به روزگارانی كه به 2 جهان باور داشتند نیاكان ما در روزگاران بسیار دور، یكی جهان آشكار یا زبرین، دو دیگر جهان پنهان یا زیرین. این باور در دیگر اسطوره‌های جهان از آن میان در اسطوره و آیین یونانیان باستان دیده می‌شود. از این‌روی حاجی فیروز می تواند در تهران باشد با این دیدگاه بسیار كهن.»
وی در ادامه گفت: «پیشینیان بر آن بودند كه ایزدان خدایان باروری و برسبزی به روزها و شبهای سرد و تاریك زمستان از جهان زبرین به جهان زیرین راه می برند و با آغاز بهار از آن جهان به جهان زبرین و آشكار می‌آیند. از این روی در این زمان، گیتی باری دیگر شكفته و شاداب و سرسبز و آبادان می شود.می‌توان بر آن بود كه تیرگی روی حاجی فیروز بازمی‌گردد به جهان زیرین كه جهان پنهان از دیدگان است. اما سرخی جامه او بازمی‌گردد به خورشید كه با آغاز بهار توان از دست رفته را بازمی‌یابد و زمین فسرده و فرومردهاز گرمای زمستانی را با گرما و پرتو خویش زندگانی می‌بخشد. این آمیختگی سرخ و سیاه در حاجی فیروز از دید نمادشناسی می‌تواند به این دو خواستگاه اسطوره‌ای و باستانی بازگردد.»
جلال ستاری حاجی فیروز را نویددهنده عید نوروز دانست و گفت: «حاجی فیروز یعنی به استقبال عید نوروز رفتن. رنگ سیاه رویش، سیاهی مرگ و زمستان و قرمزی‌ لباسش رنگ زندگی و بهار است. شخصی به‌صورت دوده می‌مالد و لباس قرمزی به تن می‌كند و با نام حاجی فیروز، دایره زنگی می زند و نوید آمدن عید می‌دهد. رنگ قرمز لباس او رمزی از آتش عشق است و این رنگ مقابل روی سیاهش است كه او را خوار و بی‌مقدار نشان می‌دهد.»
وی حاجی فیروز را به سیاه تخته حوضی و مبارك خیمه‌شب‌بازی مشابه دانست و گفت: « سیاه یا مبارك، با روی سیاه و لباسی قرمز، با اینكه حاجی و ارباب خانه را از دست می‌اندازد و همه را مسخره می‌كند، خوش‌نیت است و همیشه دختر حاجی را به مراد دل می‌رساند. دختر حاجی همیشه دچار نامادری بدكاری‌ست كه سیاه یا مبارك او را از چنگ این نامادری می رهاند. او قدم مباركی دارد و حاجی فیروز كه ادامه همین مبارك بودن مبارك خیمه شب‌بازی و سیاه تخته روحوضی است، به استقبال نوروز می‌رود. او آدمی‌ست كه به ظاهر خوار و خفیف ولی خوش نیت است.»
ستاری درخصوص ریشه و قدمت حاجی فیروز گفت: «قدمت حاجی فیروز مشخص نیست. هرچه هست ریشه‌اش در این است كه پرسوناژهایی حقیر در مقابل شاهان و بزرگان ظالم با فراهم آوردن اسباب مسرت می‌ایستند و این همان تقابل خیر و شر در اساطیر ایران است. نبردی كه میان اهورا و اهریمن دیده می‌شود و در مبارك و سیاه و حاجی فیروز هم وجود دارد. حاجی فیروز، عشقی‌ست كه با نوروز می‌آید و تجلی احساس خوبی است كه در مقابل بدی ظلمت قرار می‌گیرد.»
كتایون مزداپور نیز درباره حاجی فیروز گفت: «حاجی فیروز از آن نمادهای خیلی قدیم است كه مراسمش بومی ایران است. خدای شهیدشونده و قربانی شونده است كه به سمت زمین می‌رود و دوباره بازمی‌گردد. زمستان به دنیای مرگ می‌رود و اول بهار زنده می‌شود و به دنیای زندگان می اید و نوید آمدن سال نو را می‌دهد.»
وی درباره اسناد و مدارك به‌جا مانده از این شخصینت به میراث خبر گفت: «در اسناد بین‌النهرینی، خدای نباتی را با لباس قرمز و نی‌لبك به دنیای زیرزمین می‌فرستادند. رنگ هیات و روی او كه سیاه است به این دلیل است كه از دنیای مرگ بازگشته است. اسناد و مداركی از بین‌النهرین وجود دارد كه ریشه حاجی فیروز را نشان می‌دهد. خدایی كه كه شهید یا قربانی می‌شود و با زنده شدن جهان زنده می‌شود.»
 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 6:47 PM  توسط xx  | 

enrique

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:11 PM  توسط xx  | 

دل من با تو

دل من با تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله ها رو برداري

تو توانايي بخشش داري

دست هاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد

چشم هاي تو به من آرامش مي بخشد

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 6:50 PM  توسط xx  | 

فقط در حد یک لبخند

فقط در حد یک لبخند لبت و قسمت من کن

 

اگه خورشید من نیستی بیا و شمع و

روشن کن

 

تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم

باش

 

کنار چشمه ی رویا یه لحظه خواب شریکم

باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 3:26 PM  توسط xx  | 

زندگی

شکنجه گاه این دنیاست جایم

 

به جرم زندگی این شد سزایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 3:25 PM  توسط xx  | 

قسمت نمیشه انگار

قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم

 

برای آخرین بار برای تو بمیرم

 

گریه نکن که اشکات برای من یه درده

 

تحمل غم تو منو دیوونه کرده

 

هیچکی مث من تو رو دوس نداره اینو از تو

 

چشام میتونی بخونی

 

تو بودی جونم و عمرمو کسی که می

خواستم

 

قسم راستمو که می خوای بدونی

 

واسه ی عشق تو همه چی دادمو به جز

 

غرورمو که اونم رفته به باد

 

بود و نبودم و

 

همه وجودم

 

و

 

واسه تو دادمو تو میگی منو نمی خوای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 3:23 PM  توسط xx  | 

عکس

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:9 PM  توسط xx  | 

نامه عاشقانه دو تا دوست...!

YourLove - نامه عاشقانه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:5 PM  توسط xx  | 

عاشق و عاشق تر

 

 

 عاشق عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:53 AM  توسط xx  | 

سهراب سپهری

 

من ز پای جان گشودم رشته ی دلبستگی ها / تا

مگر دستی زنم در دامن وارستگی ها

با بریدن ها دل از آشوب دریا شست ساحل / موج

بی آرام شد پیوسته از پیوستگی ها

گرمی وشوری ندارد سازسیل ازتنب رفتن/ نغمه

جویی را روان کرد اشکم ازآهستگی ها

جست و جو رااما رفتم، بیاانگشت حیرت / منزلی

بنما، برآسایم مگر زین خستگی ها

تصویر

 

تصویر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 6:14 PM  توسط xx  | 

استاد رهی معیری

 

اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام

خارم ولی بسایه گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر بگریبان کشیدهام

چون خک در هوای تو از پا افتاده ام

چون اشک در قفای تو با سر دویدهام

من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 7:44 PM  توسط xx  | 

مولانا

باز آمـــــدم باز آمدم از پیش آن یـــار آمـــــدم

در من نگـــردر من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جملــــــه آزاد آمـــــــدم

چندین هـــزاران سال شد تا من به گفتار آمــدم

آن جا روم آنجا روم بالا بدم بـــــــــــــالا روم

بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهــار آمـدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی کا ناسوتی شـــــــدم

دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتــــار آمـــــــدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکـــم مختصـر

آخــــر صدف من نیستم من در شهـــوار آمـدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن

آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیـــــز هـــــم

من گــوهر کانی بدم کاین جا به دیــدار آمــــدم

یارم به بازارآمده ست چالاک وهشیارآمده ست

ور نه به بازارم چه کا ر وی را طلبکار آمــدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنـــــی

کانـــدر بیابان فنا جان و دل افگـــــــار آمــــدم

 

...............................

 

از بهـــر خــدا عشق دگر بــــــار مــــداریــد

در مجلس جـــان فکر دگـــر کار مداریــــــد

بار دگــر و کار دگر کفــــــر و محــالــسـت

در مجلس دیـــــن مـــذهب کفــار مــداریــــد

در مجلس جـــان فکــر چنانست کــه گفتــــار

پنهـــان چو نمی مانــد اضمــــار مـداریــــــد

گــــر بانگ نیاید ز فســــا بــــوی بیــایـــــــد

در دل نظـــــر فاحشه آثـــــار مـــــداریــــــد

آن حـــارس دل مشرف جان سخت غیورست

با غیــرت او رو سوی اغیـــار مــــداریـــــد

هر وسوسه را بحث و تفکــر بما خـوانیــــــد

هــــر گمشده را سرور و ســــالار مــداریــد

یاقوت کــرم قــوت شما بـــــاز نگیـــــــــــرد

خـــــود را گــرو نفس علف خـــوار مداریــد

العزه الله جمیعــــــــا چــــــــو شنیــــــــد یت

خـــاطر به ســــوی سبلت و دستـار مداریـــد

چـــون اول خط نقطه بــــــد و آخــــر نقطــه

خـــــود را تبــع گـــردش پرگار مـــداریـــــد

در مشهـــد اعظم به تشهـــــــد بنشینیـــــــــــد

هش را بـــه ســوی گنبـــد دوار مـــداریــــــد

انکـــار بسوزد چـــو شهــادت بفــــــــــروزد

با شاهـــــد حـــق نکرت انکـــــار مـــداریـــد

یک نیم جهــــان کرکس و نیمش چــو مــردار

هین چشــــم چـو کرکس سوی مردار مداریـد

آن نفس فـــریبنــده که غــرست و غرورسـت

هین عشق بـــرآن غــره غـــــــرار مــداریـــد

گه زلف بـــرافشانــد و گــه جیب گشــایــــــد

گلگونـــه او را بجـــز از خــــار مــــداریـــد

او یـــــار وفـا نبود و از یـــــــار ببــــــــــرد

آن ده دلـــه را محـــرم اســرار مــــداریـــــد

او باده بریزد عــوضش ســرکه فــروشـــــــد

آن حـــامضه را ســـاقــی و خمــار مــداریــد

مـــا حلقه مستان خــوش ســــاقی خــویشیـــم

مـــا را سقط و بارد و هوشیـــار مــــداریــــد

گـــر ناف دهی پشک فروشد عـــوض مشک

آن نــــاف ورا نــافــه تاتــــــار مـــــداریـــــد

چـــون روح برآمـــد به ســـر منبر تذکیــــــر

خـــــود را سپس پـــرده گفتـــــــار مـــداریـد